چهل روز گذشت؛ چهل روز بدون "منوچهر" زندگي کردن. چهل روز در غم غربت صداي آشنا و زنگ تلفن و صداي خش دار آن طرف سيم «پرويز امشب چه کاره اي؟» و ذوق ديدن مجددش و گوش دادن به آن چه با دل هامان نزديک بود و خواندن اشعار جديد سروده شده و بحث و گفت و گو در زمينه ي مسايل روز و جدل سياسي و پات شدن...
چهل روز گذشت؛ چهل روز بدون "منوچهر" زندگي کردن. چهل روز در غم غربت صداي آشنا و زنگ تلفن و صداي خش دار آن طرف سيم «پرويز امشب چه کاره اي؟» و ذوق ديدن مجددش و گوش دادن به آن چه با دل هامان نزديک بود و خواندن اشعار جديد سروده شده و بحث و گفت و گو در زمينه ي مسايل روز و جدل سياسي و پات شدن. او که با تمام گرفتاري هايش گشاده دل و از خود گذشته بود، و به گفته ي دوست قديمي اش "محمد حقوقي"؛ آن قدر بزرگ و محبوب بود که در خيلي عرصه ها از او بهره ها مي بردند. حتا در زندگي خانوادگي اش، که تمام توان خود را وقف رضايت آن ها مي کرد و به گفته ي خودش «جان مي کَنَم و تکه تکه از لار اين جونور مي کنم تا چندرغازي در بياورم و نگذارم خانواده ي باقر احساس کمبود کند». چهل روز گذشت و من هنوز منتظر زنگ تلفني هستم تا مرا دوباره بخواند و در دلتنگي هايش از خاطرات دوران گذارش به جواني برايم بگويد. از متل ها و شعرهايي که مادرش برايش مي خواند. از پدرش و کوچ هاي اجباري خانواده. از روند شعر سرودنش و اولين روز آشنايي اش با جماعت شاعران مرکزنشين و چاپ اولين مجموعه ي شعرش «آهنگ ديگر»؟، ملاقاتش با "فروغ فرخزاد" و هزاران گفته هاي ديگر (به اميد اين که روزي آن ها را به رشته ي تحرير در آورم). قصد ندارم خاطراتم را با استاد بيان کنم که واگويه ي آن ها مجال و فراغت ديگر مي طلبد، تنها قصد نوشتنِ خلاصه اي از مراسم مختلفي که در پاسداشت استاد برگزار شد، دارم. اگر از گزارش و بيان چگونگي تشييع جنازه ي استاد در تهران و حکمتِ بردن پيکر ايشان به زادگاهش که زياد نوشته شده بگذريم، مراسمي در پاسداشت استاد در خانه ي هنرمندان (همکاران ايشان در مجله ي کارنامه)، در انجمن بوشهري هاي مقيم تهران، در مسجد الجواد تهران، در آبادان ، در دانشگاه آزاد ورامين، در تشکل فارسي زبانان مقيم ايران، در کانون ادبي گروه شعر معاصر و در خانه ي شعر و... برگزار شد که نگارنده در برخي از اين مراسم که ذيلاً گزارشي از آن ها را بازگو مي کنم، شرکت کردم. در کليه ي اين مراسم، با شکوهِ تمام از منزلت و جايگاه استاد قدرداني شد، اما همواره اين سؤال براي من باقي مي ماند که چرا؟ چرا اهل ادب و شعر و هنر در اين وسعت و اندازه از استاد تجليل نمودند. آيا شرايط اجتماعي موجود دليل بود؟ آيا نگارنده به سبب نزديکي به استاد حساسيت و دقت بيشتري داشتم؟ يا شخصيت خاص و تفکر و جايگاه استاد تعيين کننده در اين شيوه برخوردها بود؟ اين مقوله نيز خود بررسي جامعه شناسي و روانشناختي مبسوطي طلب مي کند. ابتدا به خانه ي هنرمندان مي رويم؛ در دل شهر دود گرفته ي تهران، در خيابان ايرانشهر، در سالني زيبا در طبقه ي دوم. اکثر بزرگان ادب و هنر در خانه ي هنرمندان بودند. "محمد حقوقي"، "مفتون اميني"، "محمود دولت آبادي"، "سمين بهبهاني"، "جواد مجابي"، "محمد محمدعلي"، "عمران صلاحي"، "محمدعلي صالحي"، "خشايار ديهيمي"، "علي باباچاهي"، "حافظ موسوي"، "نگار اسکندرفر" (مديرمسؤول مجله ي کارنامه)، "مريم شاه حسيني" و تعداد کثيري از دانش پژوهان استاد. خانم "اسکندرفر" به عنوان مسؤول برگزاري مراسم، خاطره ي کوتاهي از اولين روز حضور استاد در «کارنامه» و يک روز کاري استاد در «کارنامه» را با کلامي زيبا بيان مي کند. "حافظ موسوي" مجري برنامه از خانم "بهبهاني" دعوت مي کند و ايشان به طور اجمال خاطرات خود را با استاد بيان داشته و گفتند: «کليه ي کساني که در روز تشييع جنازه ي استاد در امامزاده طاهر بر سر قبر ايشان جمع شده بودند، متعجب از اين بودند که چه شد؟! همه ي کارها براي دفن منوچهر آماده بود، قبر کَنده شده بود و ما دوستانش براي او شعر گفته بوديم تا سر قبر قرائت کنيم اما خبر رسيد که پيکر استاد به بوشهر برده مي شود! واقعاً خيلي عجيب بود، به نظرم اين ها جادوگر بودند که همه ي برنامه ها را به هم ريخته و پيکر منوچهر را به بوشهر بردند»!! آن گاه غزلي که به ياد "آتشي" سروده بود را قرائت کرد. آقاي "حافظ موسوي" شعر «آهنگ ديگر» را قرائت کرد و از "محمد حقوقي" دوست قديم استاد به عنوان سخنران بعدي درخواست شد صحبت کند. استاد حقوقي چه خوب و شايسته از استاد "آتشي" حمايت کرد و استادانه جايگاه "آتشي" را به عنوان رهبر يکي از دوره هاي شعر نو که ايشان بعد از "نيما" آن را به چهار دوره تقسيم کرده بود، برشمرد. آقاي "خشايار ديهيمي" خاطره اي کوتاه از استاد در رابطه با استاد و شرايط چهره ي ماندگار شدنش در تلويزيون بيان داشت. آقاي "باباچاهي" نيز تحليل کوتاه و نگرش خود از شعر "آتشي" را بيان داشت. آقاي "محمد خدادادي" شروه خواني کردند و بعد از شعرخواني و صحبت هاي آقاي "دولت آبادي"، شاگردان استاد شعرخواني کردند. در دانشگاه آزاد اسلامي ورامين که به همت خانم "باوري پور" (شاعره ي خوب هم استاني مان) بزرگداشت استاد برپا شده بود، آقاي دکتر "حميدي" به عنوان مجري برنامه بعد از بيان تاريخچه ي کوتاه زندگي "منوچهر آتشي" از خانم دکتر "راکعي" دعوت کردند براي حضار صحبت کنند. خانم "راکعي" در گفتاري مؤجز گفتند: «آتشي آن قدر بزرگ منش و بي ادعا بود که ناباورانه با اولين دعوت ما در جمع ما شرکت کرده و ما را ياري دادند». وي در ادامه شعري نيز از استاد خواندند. از مسؤولين دانشگاه به رسم ميزباني، معاون دانشگاه سخنراني کرد و ضمن تشکر از حضور اساتيد و دانشجويان، از عدم حضور رئيس دانشگاه عذرخواهي کردند. آن گاه پروفسور "رهبر" (استاد دانشگاه برلين) در رابطه با ترجمه ي برگزيده اشعار "آتشي" به آلماني توسط خودشان توضيحاتي دادند. در اين برنامه نيز آقاي "خدادادي" شروه خواني کردند. سپس چند نفر خاطرات خود با استاد را بيان داشتند. از جمله آقاي "عبدالملکيان" خاطراتي درباره ي استاد گفته و شعر ايلاتي خود را قرائت کرد. در پايان به کليه ي کساني که سخنران بزرگداشت بودند، از طرف دانشگاه هدايايي تقديم شد.
روزنامه نگاري كار سختي است. اين را ديگر همه مي دانند خصوصا اينكه در ايران و در استان جنوبي آن يعني بوشهر زندگي كرده باشي و دستي بر آتش داشته باشي. آن وقت مي بيني كه زمان و زمين دست بدست همديگر مي دهند تا نگذارند تا به طور مستقل، قلمي بزني و نشريه اي منتشر كني. اين هم از عجايب ماست كه در حاليكه بايد براي اهل فرهنگ و قلم، ارزش قايل بود و بزرگ شان خواند و قدرشان دانست، به دشمني مي نگرندشان و اسباب زحمت را برايشان فراهم مي كنند و خوارشان مي دارند.بعد هم داد كه ... [۱۸/۰۸/۱۳۸۸]
[ادامه]
راز استقبال و حمایت از خاتمی در بوشهر
رفتارهای زننده مخالفان جریان اصلاح خواهی در خلال سال های پس از 76 قطعا برای به انزوا بردن فعالین سیاسی و اجتماعی طراحی شده بود و تا امروز نیز امتداد یافته است. علی القاعده باید کسانی که رفتارهای خشن و برهم زننده سال های اخیر از جمله قتل های زنجیره ای، حبس فعالان سیاسی و مطبوعاتی و برخورد... [۲۱/۱۲/۱۳۸۷]
[ادامه]
چرا عسلويه به بوشهر تعلق ندارد؟
همواره اخباري در مورد جدايي عسلويه از استان بوشهر و الحاق آن به استان فارس و يا تشكيل استان جديدي بنام لارستان و يا پارسيان به گوش ... [۲۴/۰۷/۱۳۸۷]
[ادامه]