|
ضعف در مديريتِ کلان و کم سويي در نگاه جامع بر تحولاتِ استاني و فقدانِ نظريه هايِ کاربردي براي رسيدن (عقب نماندن) به هدف هاي منطقي، کوتاه مدت و بلند مدت، به يک بيماري مسئوليتي شبيه (تبديل) شده است. ايجاد و افزايش دوگانگي هاي رفتاري و کلامي در برخورد با پديده ها، توانايي ها و ناهنجاري ها (پارس جنوبي، پارس شمالي، جداسازي قسمتي از استان، تبعيض ها، مديريت هاي خُرد و ... ) از سوي نمايندگان استان در ... |
m.rahimizadeh@gmail.com
ضعف در مديريتِ کلان و کم سويي در نگاه جامع بر تحولاتِ استاني و فقدانِ نظريه هايِ کاربردي براي رسيدن (عقب نماندن) به هدف هاي منطقي، کوتاه مدت و بلند مدت، به يک بيماري مسئوليتي شبيه (تبديل) شده است. ايجاد و افزايش دوگانگي هاي رفتاري و کلامي در برخورد با پديده ها، توانايي ها و ناهنجاري ها (پارس جنوبي، پارس شمالي، جداسازي قسمتي از استان، تبعيض ها، مديريت هاي خُرد و ... ) از سوي نمايندگان استان در مجلس و مسئولين استاني، سبب شکاف هاي سياسي و اجتماعي و همچنين دور افتادگي آن ها از اساس و اصل پيامدها گرديده که نياز به ديدگاه ها و درمان هاي تازه را محسوس تر مي نماياند و مي توان با ايجاد اين سوال که آيا اين بي تدبيري ها و نزاع هاي بي اثر (شخصي، جناحي و ... ) با سطح آگاهي هاي سياسي و اجتماعي و ارتباط ميان مردم آميختگي داشته و باعث رشد فهم و درک آن ها پيرامون مسايل گرديده است؟ اين بحث را به چالش هاي جديدي کشاند که بررسي آن ها حائز اهميت است.
اول: شکل هاي برخورد با ناکارآمدي هاي موجود جداگانه و نامنسجم بوده و هيچ گاه يک ائتلاف فکري که متشکل از قشرها و طبقات پيشرو و برخي از شخصيت هاي اثرگذار جامعه، روشنفکران، طبقه ي متوسط، بازرگانان، پيشه وران، کسبه، کارگران و زنان شکل نگرفته است و معمولاً هر يک از اين نيروها، خواسته هاي خود را جداگانه مطرح و در قالب هاي متنوع و سليقه اي ريخته اند که شايد گاها به مقاصد زود بازده رسيده ولي برد اجتماعي نداشته اند و به خاطر وجود ضعف هاي فکري و رفتاري (اخلاقي) و فقدان يک نظام عقلاني – ارزشي مشترک، اغلب باعث شکست و عقب گرد شده و نظام سياسي و اجتماعي استان شکننده کرده است.
دوم: به نظر نمي رسد اين بيماري ها در آينده اي نزديک قابل درمان و بازسازي باشند و همين مي تواند ضعف هاي ديگري به پيکره ي آن وارد سازد و شکاف ها را عميق تر کند. آگاهي و آشنايي دادن جامعه ي بوشهري يکي از مهمترين مؤلفه هاي اوليه در بهبود اين نارسايي هاست که اگر اين آموزش (شناخت ناکارآمدي ها و بي تدبيري ها) اگر به يک «فرهنگ» تبديل شود به يک «تحول» و «انقلاب» (مديريتي) منجر مي شود.
سوم: "برخي از نظريه پردازان بر نقش تغييرات ساختاري (اجتماعي – اقتصادي) به عنوان عامل اصلي تغييرات سياسي و فرهنگي تأکيد يک جانبه داشتند و به عامل تغييرات فکري و فرهنگي اهميت نمي دادند. در حالي که تغييرات ساختاري از طريق تفسيري که در چارچوب نظريه ها و فرآيندهاي تکامل فرهنگي از آن ها صورت مي گيرد و در قالب افکار و ايده هاي جديد در اذهان جايگير مي شوند، در ايجاد جنبش هاي اجتماعي و تغييرات سياسي و اجتماعي متعاقب آن ها، مؤثر واقع مي شوند. با تغيير ساختارها، شکاف هاي درون جامعه که محور نزاع هاي اجتماعي اند، جا به جا مي شوند." (جبيب الله پيمان – ويژه نامه ي تحليل خبر روزنامه ي اعتماد – شماره 1344)
و در آخر: شروع اين فرهنگ سازي بايد گيرا و قابل فهم و ساده باشد تا تأثير اوليه ي خود را در متن هاي اجتماع بگذارد و شناسايي ناکارآمدي ها و بي مسئوليت ها را همه گير سازد که مي توان با هزينه کردن «وقت» و «فکر» به شروع هاي ديگر دل بست و اميدوار بود.
|