طراحی سایت
تاريخ انتشار: 05 تير 1394 - 15:20
به یاد شادروان محمد بیابانی، شاعر بوشهری

حسین پورصفر : فکر می کنم اواخر دهه ی شصت بود . بیابانی مجبور شد دوباره بوشهر را ترک کند . این بار سرنوشت او را روانه ی تهران کرد که در حوزه ی هنر و فرهنگ از امکانات فراوانی برخوردار بود . فراموش نکنیم که آتشی و باباچاهی ، بعد از آنکه به تهران پناه بردند ، در صحنه ی فرهنگی ما مطرح شدند . آتشی در دهه ...

یاد و خاطره

تحول نگاه محمد بیابانی در ادبیات مارکسیستی

به یاد شادروان محمد بیابانی، شاعر بوشهری

حسین پورصفر

 


آشنائی من با بیابانی برمی گردد به اواخر دهه چهل. شرکت هدیش تازه کلنگ پایگاه دریائی زده بود و من آنجا کار می کردم ، او آن موقع به دنبال اعتصاب در معادن شاهرود از کار اخراج و با خانواده به بوشهر برگشته بود. با وساطت یکی از دوستان ما همکار شدیم. از آن روز تا هنگام مرگ دلخراش بیابانی من و او همیشه سراغ هم داشتیم و هیچگاه روابط مان کاملا قطع نشد ، جز در یک فاصله زمانی دو سه ساله در دهه ی پنجاه که او به استخدام اداره ی فرهنگ در آمد و در یکی از روستاهای بندر ریگ مشغول به کار معلمی شد و من برای تحصیل به تهران رفتم و کمی از هم دور شدیم.

به جرات می توانم ادعا کنم که در طول بیش از سی سال، من تمام دفترهای شعر او را از اشعار محلی در دهه ی چهل گرفته ، تا اشعار نیمائی در دهه ی پنجاه خوانده ام و از نزدیک در جریان فعالیت های فرهنگی و سیاسی او ، چه پیش از انقلاب و چه بعد از انقلاب بوده ام. در این رابطه بازتاب و استقبال از اشعار محلی او، بدون اینکه منتشر شده باشند ، فکر نمی کنم احتیاج به یادآوری باشد ، ولی در رابطه با اشعار نیمائی او در دهه ی پنجاه ، لازم است عرض کنم آن شعرها ، اگر دلمشغولی های سیاسی بیابانی اجازه می داد و در دوره ی خودش منتشر می شدند ، جایگاه او در میان شاعران و شعر نیمائی ، اینقدر ناموزون نبود. همین قدر بگویم که ساده گی ، لطافت و مضمون پنهان و آشکار این اشعار گاه به اندازه ای بود که اگر اسم بیابانی پایش نبود ، من آن ها را به نیما نسبت می دادم. 

اندیشه، علاقه و جانبداری بیابانی در دهه ی پنجاه ، مثل همه ما در حوزه ی فعالیت هنری و سیاسی ، با کمی اغماض ، صریح، روشن ، از پیش تعیین شده و مشخص بود . در حوزه ی فعالیت هنری ، ما بعد از کلاسیک ها و هنرمندان بزرگ رئالیست مانند بالزاک ، گوگول ، تولستوی ، چخوف ، علاقمند شده بودیم به آثار رئالیسم انتقادی مثل آثار ماکسیم گورکی که برندگی خاصی داشت و در صحنه ی فعالیت سیاسی پر انرژی و کارآمد بود و بعد از آن اکتفا می کردیم به آثار رئالیسم سوسیالیستی که بعد از انقلاب اکتبر در شوروی مطرح شده بود و توسط نویسندگان بزرگی مانند شولوخف و ... ارائه می شد . 

لازم به یادآوری است که این بخش از ادبیات شوروی تقریبا توسط دولت هدایت می شد و به موضوعاتی از قبیل؛ فداکاری آحاد مردم برای تثبیت انقلاب ، فداکاری و از جان گذشتگی مردم برای تحقق پیروزی در جنگ جهانی دوم و اشاعه ی مناسبات انسانی در روابط میان انسان ها در جامعه ی جدید شوروی می پرداخت. 

پتانسیل و میزان تاثیر گذاری سبک های رئالیسم انتقادی و رئالیسم سوسیالیستی در حوزه ی فعالیت سیاسی در جامعه ، اینقدر ساده ، روشن و روان بود که هیچ فعال سیاسی نمی توانست ، آن را نادیده بگیرد . 

این جاذبه ها باعث می شد که ما با ادبیات فردگرایانه ی دنیای غرب بیگانه باشیم و همانطور که نمی توانستیم این آثار را هضم کنیم ، نمی توانستیم با این آثار رابطه برقرار کنیم . 

در حوزه ی فعالیت سیاسی ، در اواخر دهه ی چهل و اوائل دهه ی پنجاه ، محیط های روشنفکری و بویژه دانشگاهی تحت تاثیر اندیشه و تفکر چپ بود. گرایش غالب در تفکر چپ در آن دوره ، یکی مجموعه ی اندیشه های سازمان چریک های ... بود که متاثر از اندیشه و تفکر جنبش چریکی در آمریکای لاتین بود و دیگری اندیشه و تفکر حزب توده ... که متاثر از اندیشه و تفکر استالینیستی حاکم بر کشور شوروی بود. 

بیابانی در اوائل فعالیت های سیاسی اش در دهه ی پنجاه، راه دوم را برگزید و تا پایان عمرش از راهی که انتخاب کرده بود ، دست بر نداشت. تفکر استالینیستی از آنجا که حیاتش مصادف بود با ایجاد کشور شوروی ، قدیم ترین دستورالعمل و پروژه ی فکری در این کشور بود که برای تحقق وعده های سوسیالسیتی مطرح شده بود . با این نگاه اطلاق لقب ارتودکس به این مجموعه ی فکری ، امری بدیهی است. در فرهنگ جامعه ی بشری واژه ی ارتودکس به دو صورت معنا شده است ؛ یکی در مفهوم دینی و دیگری در مفهوم غیر دینی. در مفهوم دینی به گفتمان های قدیم و تعلیمات سنتی از مسیحیت اطلاق می شود و در مفهوم غیر دینی به دیدگاه هائی اطلاق می شود که یک گروه هم صدا قبول دارند و در یک حوزه ی مطالعاتی پذیرفته شده است.

یک وجه از زندگی بیابانی که هنوز در هیچ کجا مطرح نشده است و جایش در این مطلب خالیست. به گمان من این وجه زیبا و تامل برانگیزترین وجه شخصیت بیابانی است و بدون پرداختن به آن ، بیابانی هم چنان ناشناخته است .

فکر می کنم اواخر دهه ی شصت بود . بیابانی مجبور شد دوباره بوشهر را ترک کند . این بار سرنوشت او را روانه ی تهران کرد که در حوزه ی هنر و فرهنگ از امکانات فراوانی برخوردار بود . فراموش نکنیم که آتشی و باباچاهی ، بعد از آنکه به تهران پناه بردند ، در صحنه ی فرهنگی ما مطرح شدند . آتشی در دهه ی چهل و باباچاهی بعد از انقلاب . استاد نعمتی با اینکه از ذائقه ی شعری، سواد شعری و زندگی هنرمندانه ی پر باری برخوردار بود در بوشهر زمین گیر شد و از پای درآمد . با شناختی که من به عنوان شاگرد از استاد نعمتی سراغ داشتم ، تردید ندارم ، اگر در دهه ی چهل پایش به تهران و محافل فرهنگی و هنری آن دوره باز می شد ، نه این زندگی غم انگیز برایش رقم می خورد و هم اینکه مثل آتشی و باباچاهی در شعر معاصر ایران مطرح بود. متاسفانه انزوا طلبی، منزه طلبی و بی ارتباطی کار دست استاد نعمتی داد.

من و بیابانی در آواخر دهه ی چهل و در طول دهه ی پنجاه مثل استاد نعمتی به این بلایا گرفتار بودیم. البته از نوع سیاسی اش . استاد نعمتی چون در دهه ی سی کار سیاسی می کرد و تجربه ی آن دوره از سر گذرانده بود ، در دهه ی چهل کاملا به سیاست پشت کرد. من و بیابانی بعد از حوادث سال شصت و یک، دیگر دنبال کار سیاسی نبودیم ، ولی چون به هنر و به ویژه شعر علاقه داشتیم ، در حوزه ی هنر بلاتکلیف ماندیم. نه در هنر دنبال تبلیغ و تهیج بودیم و نه می توانستیم با هنر فردگرای غرب در قرن بیستم آشتی کنیم. 

البته بیابانی بدون اینکه فعالیت سیاسی داشته باشد ، هنوز از نظر مواضع سیاسی ، مواضع حزب ... را می پسندید و بر پایه ی این طرز تفکر، موضع گیری سیاسی داشت. من در طول دو سال ، یا بیش تر ، و یا کمتر که بیابانی در تهران بود ، کارم جوری بود که چهار پنج نوبت در سال می رفتم تهران . من از این فرصت استفاده می کردم و به او سر می زدم . البته چون یک شب پیش او می ماندم فرصت دست نمی داد که از هر دری صحبت کنیم. بیابانی در تهران کارمند یک دفتر تجاری بود و مدتی هم علاوه بر دفترداری در نشر مرکز کار ویرایش می کرد. بیابانی به آئین نگارش فارسی مسلط بود . کتاب اول من را او ویرایش کرد. من در حضور او به خودم اجازه نمی دادم ، کارم را خودم ویرایش کنم . بعد از اینکه او به مرگ پیوست ، من مجبور شدم خودم کتاب های بعدی را ویرایش کنم. 

بیابانی بعد از بیش از سی سال کار شعر بالاخره کتاب اولش را در تهران منتشر کرد. آن هم توسط نشر مرکز که خیلی معتبر بود. من خیلی خوشحال شدم . کتاب هیچ شباهتی به آثار پیشین بیابانی نداشت . من از اینکه موتور شعر بیابانی دوباره به کار افتاده متعجب شدم . کار هنر به نگاه و بینش نیاز دارد. تردید نکردم که بیابانی در حوزه ی هنر دچار تغییراتی شده و متحول شده است. 

خلاصه گذشت و بیابانی دوباره با خانواده به بوشهر برگشت. به روال گذشته به دیدنش رفتم . بخاطر انتشار کتاب تبریک گفتم و نشستم . بیابانی مثل کسی که احساس مسئولیت می کند و بیقرار است تا هرچه زودتر به رفیق قدیمی اش کمک کند ، فورا چند کتاب از لای کتاب های کنار دستش بیرون کشید و به من داد و گفت ؛ حسین ، این کتاب ها برای تو گرفتم ! کتاب ها که دیدم حدسم در مورد موتور شعر بیابانی تبدیل به یقین شد. منم در طول چند سالی که بیابانی نبود ، خیلی با خودم کلنجار می رفتم و سعی می کردم مطالب گوناگونی که با ذهنیت و سلیقه ی فکری و هنری ام جور نبود ، بخوانم. در حوزه ی مسائل اجتماعی و فلسفی تقریبا خیلی مسائل برای خودم حل کردم، ولی در حوزه ی هنر چون همه جانبه به نگرش مطلوبی نرسیده بودم کارهایم لنگ شده بود و از طرفی چون نمی توانستم کار هنر نکنم ، از شعر به داستان پناه آوردم. 

من کتاب ها را گرفتم و چند روز بعد شروع کردم به خواندن کتاب (جاده ی فلاندر) اثر کلود سیمون فرانسوی نمودم. دیدم کتاب را نمی فهمم. ده صفحه ی اول را یک بار ، دو بار ، چند بار خوندم ، باز هم متوجه نشدم. از خودم بدم آمد . کتاب را کنار گذاشتم و خودم را خلاص کردم. به بیابانی مراجعه کردم و شروع کردم به ایراد گرفتن از شیوه ی روایت کلود سیمون . شاید باور نکنید بیابانی ماه ها با من سر و کله زد و مثل معلمی دلسوز مرا تحمل کرد تا بالاخره من یاد گرفتم چطور باید رمان نو را بخوانم و چه قدر از خواندنش بعدها لذت بردم. چه از نظر محتوا و چه از نظر شکل. زحمات بیابانی نتیجه داد و من بعدها توانستم – خشم و هیاهوی فاکنر – آثار وولف – بخش هائی از اولیس جویس – و ... لااقل بفهمم و با رمان نو که زمانی دشمنش بودم، آشتی کنم.

بیابانی بعد از بازگشت از تهران به شدت متحول شده بود و اثری از نگرش پیشین، لااقل در مورد ادبیات در نگاهش نبود. شاید بپرسید ؛ پس چرا مواضع سیاسی اش مثل مواضع هنری اش تغییر نکرد و تا پایان عمر بر سر آن ها پافشاری می کرد؟

اگر نظر مرا بخواهید ، می گویم ؛ بیابانی برخلاف برخوردش با دیگران که خیلی فروتنانه بود، غرور داشت و به آسانی نمی توانست فداکاری های بی چشم داشت، آرزوهای انسانی و مصائب و مشکلاتی که بر سر خودش و همراهانش آمده بود ، نادیده بگیرد و فراموش کند. از طرفی تحول در طرز تفکر و نگرش در کار هنری ، مثل مناسبات روزمره با دیگران نیست که به چشم بیاید. همانطور که قبلا هم گفتم ؛ زیباترین و تامل برانگیز ترین ویژه گی این انسان فرهیخته، همین موضوع بود که عرض کردم. یادش گرامی باد!

برچسب ها:
محمد بیابانی

نظرات کاربران
بوشهر پژوه بيش از 7 سال قبل گفت:
جستار ی بسیار اندیشمندانه بود. کاش دیگران نیز یاد می گرفتند و تاریخ شفاهی را ارج می گذاشتند. بخشی از نوشته ها ی این جستار نیاز به گسترش دارد؛ به ویژه تحولّات اقلیم اندیشندگی بیابانی، چه درسیاست وچه در ادبیات.در گمان من،تفسیر این دگر گونی ها ، به زمینه های مطالعاتی بر می گردد: همه ی این چهار سوار سرنوشت معاصر نسل ما، بسیار می خواندند و یاد می گرفتند. دیگر این که زمینه و زمانه ی ادبیات استان بوشهر را درست تر آن است که به خود وابسته ( مستقلّ) دانسته و تحلیل شود.
احمد بيش از 7 سال قبل گفت:
سلام
جناب آقای پورصفر به سادگی شعر بیابانی اشاره کرده اند ولی آثارچاپ شده ی بیابانی خدای آمرز نشانی از سادگی ندارند. خواننده ی شعر خدای آمرز به سادگی نمی تواند باشعرهایش همراه شود شعر بیابانی شعرآسان یاب نیست درست چون شعرخدای آمرز محمدمختاری.گویی تبارخودرا ازشعر مختاری می گیرد. خوب به خاطرمی آورم همزمان باچاپ حماسه ی درخت گلبانو دکتر براهنی چه استقبالی ازاین مجموعه نشان دادودر مجله ی آدینه به معرفی بیابانی وشعرش پرداخت. بیابانی پژوهشگرفرهنگ مردم هم بودنمی دانم دراین زمینه پژوهشی ازکارهایی چاپ نشده دارندیانه؟ ای کاش که پژوهش هایی ازاو دردست باشدو چاپ شود ایشان دراین زمینه واقعا صاحب نظرند
باسپاس ازآقای پورصفر
سعید بيش از 7 سال قبل گفت:
سلام
یاد و خاطره ی شاعر سترگ حماسه و اسطوره زنده یاد محمد بیابانی جاودان.
پرویز بيش از 7 سال قبل گفت:
جاودان یاد بیابانی بی شک یکی از برجسته ترین شاعران و نویسندگان دهه های اخیر شعر ایران است. وی با دانش شگرفش در حوضه ی ادبیات و به واسطه ی خلق آثار منحصر به فرد، خود را برای همیشه در ادبیات کشور جاودان ساخت. کاری بس سترگ و ستودنی.
درود به روانش
مهرداد بيش از 7 سال قبل گفت:
درود
با اشاره ای به یکی از سروده های زنده یاد محمد بیابانی یادش را گرامی می دارم. زیرا توجه به آثار در خور تحسین بزرگان ادب و هنر وظیفه ای است که نباید از آن غافل شد.

«در کوچ خاطرم این گلبرگ
گامی:
پر از نگین گمشده ی دریاست.
پروای دیگرم این است
حتی: ستاره روی قتل تو
لب ‌تر نکرده بود
شاید کبوتری که یاد تو می‌پیچد آتشم
کو زورقی که در این پایاب
لختی از آسمان نبریده ست.
اکنون
جهان که می‌تراشدم
آسایش
توفان تیرگی ست
ساری که سوی تو سر بر می‌گرداند.
شبتاب‌ها جز این که مرا
باید برای چندمین عقوبت
ارغوان باتو گلاویز
از سرگذشته باشند
تاوان سال و
صورت دنیا
آن دست‌هاست
تا شب:
چنان بتابد از بنفشه
که گورستان...
می‌پایدم سکوت. » ( دستی پر از بریده ی مهتاب، شعر گامی پر از نگین گم شده ی دریا، ص 62 - 63)
نریمانی بيش از 7 سال قبل گفت:
درود به شرف استاد محمد بیابانی این هنرمند تکرار نشدنی.این روزها جای انسان هایی نظیر او در ادبیات کشور خالی است و تنها آثار وی تسلی خاطری برای دوستداران هنر است.
(سپاس گذار از مطلب ارزشمند جناب آقای پورصفر)

شهرام بيش از 4 سال قبل گفت:
روحش شاد و یادش گرامی...
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

آخرین اخبار

پربیننده ترین